تبليغاتX
كسي كه هيچگاه معني خنده هايش را نفهميد


كسي كه هيچگاه معني خنده هايش را نفهميد

خدایا سرده این پایین

از اون بالا تماشا کن

اگه میشه فقط گاهی بیا دست منو "ها" کن!

خدایا سرده این پایین

ببین دستامو می لرزه

دیگه حتی همه دنیا به این دوری نمی ارزه

تو اون بالا من این پایین

دوتاییمون چرا تنها؟

اگه لیلا دلش گیره

بگو مجنون چرا تنها؟

بگو گاهی که دلتنگم از اون بالا تو می بینی

بگو گاهی که غمگینم تو هم دلتنگ و غمگینی

خدایا من دلم قرصه!

کسی غیر از تو با من نیست

خیالت از زمین راحت

که حتی روز، روشن نیست!

 


منبع : وبلاگ  http://rosering.blogfa.com 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:31 توسط ترنم| |

میدونید چیه.. چرا باید آدمها اسیر یه سری حرفهایی بشن که موقع گفتن نه میشه گفت ..نه میشه نوشت... نه حتی تعبیری واسه اون حس وجود نداره

دلم گرفته از یک سری حرفهای نزده ی خودم

از یک سری وازه هایی که هنوز متولد نشدن... حس هایی که معادلش تو هیچ کلمه ای نیست

چقدر سخته نتونی بگی چته... چی شده... الان داری به چی فکر میکنی

خستم از تمام لحظه های گنگی که هیچ علم اشاره ای رو نمیشناسه

احساس همیشه خوب نیست ..گاهی آزار دهنده ترین نعمت خدا میشه

گاهی عذابت میده که نمیتونی حتی درمانی هم واسش پیدا کنی

حال و روز ما هم شد همین

زبان مادی من از گفتنش عاجزه .....

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:24 توسط ترنم| |

من دیگه نیستم- یکی توو من داره مینویسه- یکی توو من داره بغض میکنه- یکی توو من داره نفس میکشه-از رو چشام سُر میخوره و میریزه کفِ قلبم- من هیچی نمیگم- میذارم روحمو لیس بزنه- سکوت میکنم- البته نمیدونم؛ نوشتن، شکستن ِ سکوت محسوب میشه؟!؟؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:52 توسط ترنم| |

ای کاش دیوانه بودم دیوانه ای که در بی نهایت زندگی می کند

البته نه در بی نهایت فیزیک بلکه در بی نهایت ریاضی . دیوانه

 ای که از این همه همهمه و شلوغی خبری ندارد ودیوانه ای که

هر روز با دنیایی تازه و نو از خواب بیدار می شود . ای کاش

دیوانه بودم تا بتوانم در بی نهایت زندگی کنم  در جایی که می

توانی صدای خنده و شادی دو خط موازی را بشنوی که به هم

رسیده اند .در جایی که دیگر عدد تعریف نشده ای وجود ندارد و

در جایی که می توانی پایان خط راست را ببینی . ای کاش

دیوانه بودم تا می توانستم از این همه تکرار در زندگی جلوگیری

کنم و هرروز خود را در جایی ببینم که می توانم بی دلیل شاد

باشم و و ازادانه بخندم . خسته ام از این سرزمین خسته ام .

خسته ام از جایی که فاحشگی را در خنده های بی غرض و

معصومانه دختران " سادگی و پاکی را در بستن آخرین دکمه پیراهن و

عشق را منشا پلیدی و گناه می بیننند!!

 

صبرکن سهراب !

گفته بودی :

 قایقی خاهم ساخت ...

دور خواهم شد از این خاک غریب ...

قایقت جا دارد ؟؟؟

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم ...

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:20 توسط ترنم| |

سلام به همه ی دوستای گلمممممممممممممممممممم

خوبین؟؟؟

من یکی از دوستان قدیمی مو گم کردم

آخه یه مدت نت نبودم بعدشم که اومدم دیدم وبش حذف شده!!!! :((((((((((((((((

اسم وبلاگش بالاتر از سیاهی رنگی هست؟

اگه از دوستانش کسی این مطلبو خوند و یا کسی هست که اونو بشناسه کمکم کنه پیداش منم

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12:52 توسط ترنم| |

قفسه سينه که ديدی؟! اگه نديدی ايندفعه دقت کن ، آخه اين قفسه سينه يه 

حکمتی داره.

خدا وقتی آدم رو آفريد،سينش قفسه نداشت.يه پوست نازک

بود رو دلش. يه روز آدم عاشق دريا شد.اونقدر که با تموم وجودش 

خواست تنها چيز با ارزشی که داره بده به دريا...
پوست سينشو دريد و قلبش رو کند و انداخت تو دريا. موجی اومد و نه 

دلی موند و نه آدمی.خدا...... خدا دل آدم رو از دريا گرفت و دوباره 

گذاشت تو سينش.آدم دوباره آدم شد.ولی......امان از دست اين آدم.دو روز

بعد،آدم عاشق جنگل شد.دوباره پوست نازک تنش رو جر داد و دلش رو

پرت کرد ميون جنگل.......باز نه دلی موند و نه آدمی
خدا ديگه کم کم داشت عصبانی می شد.يه بار ديگه دل آدم رو برداشت و

گذاشت سرجاش تو سينش.اما......اما مگه اين آدم،آدم می شد؟؟!!!!اين 

بار سرش رو که بالا کرد، يه دل که داش هيچی،با صد دلی که نداشت

عاشق آسمون شد........... همه اخم و تخم خدا يادش رفت و دوباره 

پوست سينشو جر داد و دلش رو پرت کرد ميون آسمون...دل آدم مثل يه

سيب سرخ قل خورد و قل خورد تا افتاد تو دامن خدا. نه ديگه..........خدا

گفت..........اين دل ديگه واسه آدم دل نميشه.....آدم دراز به دراز،، چشم

به آسمون، رو زمين افتاده بود. خدا اينبار که دل رو گذاشت 

سرجاش،بس که از دست آدم ناراحت بود،يه قفس کشيد که

ديگه...آها .....ديگه.....بسه...... آدم که به خودش اومد،ديد ای دل

غافل........ چقدر نفس کشيدن براش سخت شده.....چقدر اون پوست

لطيف رو سينش سفت شده...دست کشيد رو سينشو وقتی فهميد چی شده

يه آهی کشيد.....يه آهی کشيد همچين که از آهش رنگين کمون درست 

شد... 

بعد هی آدم گريه کرد،آسمون گريه کرد...روزها و روزها گذشت....آدم با اون قفس سنگين_ خسته و تنها_ رو زمين سفت خدا_ قدم ميزد،اشک می ريخت. آدم بيچاره، دونه دونه اشکاشو که می ريخت رو زمين و شکل مرواريد می شد رو برميداشت و پرت ميکرد طرف خدا تو آسمون تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفس رو برداره....اينطوری بود که آسمون پر از ستاره شد... ولی خدا دلش واسه آدم نسوخت که .
خلاصه يه شب آدم تصميم خودش رو گرفت...به چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.ديد خدا زير پوستش يه ميله های محکمی گذاشته.....دلشو ديد که طفلی مثه يه گنجشک اون زير ميزد و تالاپ تولوپ ميکرد.... انگشتاشو کرد زیر همون میله ای که درست رو سينش بود و با همه زوری که داشت اونو کند. آآآآآآخ خ خ..........اونقدر دردش اومد که ديگه هيچی نفهميد و پخش زمين شد 
خدا از اون بالا همه چيزم نگاه کرد و دلش واسه آدم سوخت و استخونو برداشت و مالید به آسمون و جنگل و دريا. يهو همون تيکه استخون رو هوا چرخيد و چرخيد_ رقصيد و رقصيد _...آسمون رعد و برق زد.....دريا پر شد از موج و توفان......درختای جنگل شروع کردن به رقصيدن..... همون تيکه استخون، يواش يواش شکل گرفت و شد يه فرشته.....يه فرشته با چشای سياه مثل شب آسمون.
اومد جلو و دست کشيد رو چشای بسته آدم.... آدم که چشاشو وا کرد ، اولش هيچی نفهميد.هی چشاشو ماليد و ماليد و هی نگاه کرد.....فرشته رو که ديد.....با همون يه دلی که نداشت، نه، با صد تا دلی هم که نداشت عاشق فرشته شد.... همون قد که عاشق آسمون و جنگل و دريا شده بود.....نه.... خيلی بيشتر... 
پا شد و فرشته رو نگاه کرد.دستش رو برد گذاشت رو دلش، همونجا که استخون رو کنده بود.خواست دلشو در بياره و بده به فرشته ، ولی دل آدم که از بين اون ميله ها در نمی اومد........بايد دو سه تا ديگه از اونها رو هم میکند. تا دستشو برد زیر استخون قفسه سينش، فرشته يواش يواش اومد جلو.....دستاشو باز کرد و آدم رو بغل کرد..
سينش رو چسبوند به سينه آدم........خدا از اون بالا فقط نگاه کرد، با يه لبخند رو لباش... آدم فرشته رو بغل کرد..دل آدم یواش يواش نصف شد و آروم آروم خزيد تو سينه فرشته خانوم.فرشته سرش رو آورد بالا و تو چشای آدم نگاه کرد...آدم با چشاش می خنديد...... فرشته سرشو گذاشت رو شونه آدم و چشاشو بست..

آدم يواشکی به آسمون نگاه کرد و از ته دلش دست خدا رو بوسيد.... اونجا بود که برای اولين بار دل آدم احساس آرامش کرد.... خدا پرده آسمون رو کشيد و آدمو با فرشتش تنها گذاشت.....من هم همه آدمها رو بافرشتشون تنها ميذارم..... خوش به حال آدم و فرشتش

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 11:49 توسط ترنم| |

روز به روز بیشتر دلتنگ میشم بیشتردلم میگیره شباسرمو روبالش میزارم باهزارفکرو خیال خوابم میگیره

خیلی تنهایی سخته.سخته بخوای گریه کنی کسی پیشت نباشه سرشو بزاری روشونه های گرمش گریه کنی اینقدرگریه کنی که خوابت بگیره روهمون شونه های گرم خدایااون شونه های گرمتو ازم نگیر

خدایاتوکه میدونی ازتنهایی میترسم پس این چیه بهم دادی توکه خودت بهترمیدونی تنهایی داره داغونم میکنه حتی دیگه ساعت رودیوارمم کارنمیکنه روهمون لحظه های تنهایی مونده میخوادمن توهمین تنهایی بمونم بعضی اوقات میگم لعنت به این زندگی که پره تنهاییه

یه وقتایی اینقدرخسته میشم ازاین روزای تکراری که نگو اینقدر ازکلمه خداحافظی بدم میاد که نگو باهیچکس خداحافظی نکردم ولی همه وقتی منو دیدن به جای سلام کلمه خداحافظی روتکرارکردن و بلورهای اشک دوباره توچشمای همیشه گریونم حلقه زدروزام واسم شبه خورشید روماه میبینم ماه روهم بازم ماه میبینم

همیشه خواستم یکی بهم بگه توتنها نیستی من کنارتم ولی هیشکی نگفت تابرگشتم چیزی جزسایه خودم ندیدم که به اونم نزدیک میشدم ازم دورمیشدای زمونه خستم ازاین همه تنهایی که بهم دادی

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 23:19 توسط ترنم| |

هوای قلب من آمدی و گفتی عاشقی ،اما اینک هوای قلبم را نداری
به عشق بودنم آمدی و گفتی عاشقم هستی ، گفتی مثل دیگران بی وفا نیستی و تا آخرش با من هستی
اینک نه تو را میبینم نه عشقی از تو را
اینک نه وفا را میبینم و نه محبتی از تو را
حالا تنها خودم را میبینم و چشمهای خیسم را ، اینک تنها قلبی شکسته را در سینه حس میکنم که
بدجور پشیمان است که چرا به تو دلبسته
چرا با تو عهد عشق را بست ، عشق تنها یک ( کلمه ) بود نه آن احساسی که تا ابد ماندگار بماند
آمدی و یک یادگاری تلخ در قلبم گذاشتی و اینک هوای قلبم را با حضورت سرد کردی
شب که میرسد خیس است چشمهای خسته ام ، از فردا بیزارم دلم نمیخواهد کسی بفهمد که
دلشکسته ام
نمیخواهم دیگر با غروب روبرو شوم ، غروب همان آتشی است که در این لحظه های تنهایی بیشتر
میسوزاند دلم را
گرچه نمیتوانم ،اما نمیخواهم دیگر به تو فکر کنم ، نمیخواهم دیگر یک لحظه نیز در فکر حال و هوای
رفتنت این لحظه های سرد را با گریه سر کنم
خیلی دلم میخواهد فراموشت کنم ، خیلی دلم میخواهد عاشقی را از قلبم دور کنم ،اما نمیتوانم!
آینه را از من دور کنید ، طاقت ندارم ببینم چهره ی پریشانم را
پنجره را ببندید ، تحمل ندارم ببینم آن غروب پر از درد را
اگر تا دیروز محکوم به تنهایی بودم ، اما اینک محکوم دلبستن به یک عشق دروغینم، تا به امروز در
قلب بی وفای تو حبس بود، از این لحظه به بعد نیز باید در زندان تنهایی حبس ابد باشم
میخواهم در حال خودم در همین زندان تنها باشم …
شاید بتوانم فراموشش کنم…

نوشته شده در شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 1:33 توسط ترنم| |

 

در يك مدرسه راهنمايي دخترانه در منطقه محروم شهر خدمت مي كردم و چند سالي بود كه مدير مدرسه شده بودم. قرار بود زنگ تفريح اول، پنج دقيقه ديگر نواخته شود و دانش آموزان به حياط مدرسه بروند. هنوز دفتر مدرسه خلوت بود و هياهوي دانش آموزان در حياط و گفت وگوي همكاران در دفتر مدرسه، به هم نياميخته بود. در همين هنگام، مردي با ظاهري آراسته و سر و وضعي مرتب در دفتر مدرسه حاضر شد و خطاب به من گفت: «با خانم... دبير كلاس دومي ها كار دارم و مي خواهم درباره درس و انضباط فرزندم از او سؤال هايي بكنم.»

از او خواستم خودش را معرفي كند. گفت: «من «گاو» هستم ! خانم دبير بنده را مي شناسند. بفرماييد گاو، ايشان متوجه مي شوند.»

تعجب كردم و موضوع را با خانم دبير كه با نواخته شدن زنگ تفريح، وارد دفتر مدرسه شده بود، درميان گذاشتم. يكه خورد و گفت: « ممکن است این آقا اختلال رفتار داشته باشد. یعنی چه گاو؟ من که چیزی نمی فهمم.....»

از او خواستم پيش پدر دانش آموز ياد شده برود و به وي گفتم: «اصلاً به نظر نمي رسد اختلالي در رفتار اين آقا وجود داشته باشد. حتي خيلي هم متشخص به نظر مي رسد.»
خانم دبير با اكراه پذيرفت و نزد پدر دانش آموز كه در گوشه اي از دفتر نشسته بود، رفت. مرد آراسته، با احترام به خانم دبير ما سلام داد و خودش را معرفی کرد:« من گاو هستم »

- خواهش مي كنم، ولي...

- شما بنده را به خوبي مي شناسيد. من گاو هستم، پدر گوساله؛ همان دختر۱۳ ساله اي كه شما ديروز در كلاس، او را به همين نام صدا زديد...

دبير ما به لكنت افتاد و گفت: «آخه، مي دونيد...»

- بله، ممكن است واقعاً فرزندم مشكلي داشته باشد و من هم در اين مورد به شما حق مي دهم. ولي بهتر بود مشكل انضباطي او را با من نيز در ميان مي گذاشتيد. قطعاً من هم مي توانستم اندكي به شما كمك كنم.

خانم دبير و پدر دانش آموز مدتي با هم صحبت كردند. گفت و شنود آنها طولاني، ولي توأم با صميميت و ادب بود. آن پدر، در خاتمه كارتي را به خانم دبير ما داد و با خداحافظي از همه، مدرسه را ترك كرد.

وقتي او رفت، كارت را با هم خوانديم. در كنار مشخصاتي همچون نشاني و تلفن،

روي آن نوشته شده بود:«دكتر... عضو هيأت علمي دانشكده روانشناسي و علوم تربيتي دانشگاه...»

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 11:6 توسط ترنم| |

عزيزم من دوست دارم اگه ناراحتت كردم عذر ميخوام به دل نگيييييييييييييييييييييير

بذار به حساب بچه گيم

بووووووووووووووووووووووووووووس

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 20:45 توسط ترنم| |

آرزوم بود كه نبودم توي اين دنياي تيره

نميديدم مثل آب خوردن هر روز يكي مياد يكي ميره

يكي مياد كه نمونه . يكي ميره كه نباشه...يكي روز آشنايي فكر اينه كه جدا شه

آرزو داشتم  نداشتم هيچ كس و كارو نشونه

هيشكي با طعنه نميگفت تو كه تنها نميموني

توي زندگي هيچكسي كاش متهم به عشق نبودن

وقته دلسوزي براشون با كنايه نميگفتن كه حسودن...

به پاي آرزوهام فروختم آبرومو . همه با روي خندون آبرومو گرفتن . ندادن آرزومو

آرزوم بود :

"داشتنه من واسه قلبي آرزو بود

يبارم به خاطر من بغضي توي يك گلو بود

يبارم به انتظارم يكي زل ميزد به ساعت

ارزشي داشت ديدنه من . ارزشي داشت بي نهايت"

من توقعي ندارم از تموم اهل دنيا

من فقط ميخوام بذارن كه بمونم توي دنيا

هيشكي با خودش نشينه بي قشنگيام بخنده

واسه باز كردنه چشماش چشماي منو ببنده.....................

آرزوهامو نذارن زير پاي آبروشون

واسه يك بار همه دنيا آرزو كنن كه قلبا برسن به آرزوشون

واسه يك بار همه دنيا آرزو كنن كه قلبا برسن به آرزوشون

واسه يك بار همه دنيا آرزو كنن كه قلبا برسن به آرزوشون


نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 13:9 توسط ترنم| |

- یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟حقیقت زود باور پذیرفت انها کنار دریا رفتند حقیقت تا لباسش را دراورد دروغ انها را دزدید و فرار کرد.از ان به بعد حقیقت عریان وزشت است و دروغ در لباس حقیقت زیباست.....

واسه همينه كه مام هميشه ميگيم حقيقت تلخه ولي به نظره من حقيقت هميشه بهترين چيزه ممكنه . حتي اگه به نظرمون خوشايند نباشه

 

- عشق نمی پرسه تو کی هستی؟ عشق فقط میگه: تو ماله منی

عشق نمی پرسه اهل کجایی؟ فقط میگه: توی قلب من زندگی می کنی .

عشق نمی پرسه چه کار می کنی؟فقط میگه: باعث می شی قلب من به ضربان بیفته .

عشق نمی پرسه چرا دور هستی؟ فقط میگه: همیشه با منی .

عشق نمی پرسه دوستم داری؟ فقط میگه: دوستت دارم.

عشقه ديگههههههههههههههههههههههه

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:34 توسط ترنم| |

نگين چرا اين عنوانو واسه پستم انتخاب كردم . چون اين اسمه كتابه برين از نويسندش بپرسين!

چند جمله ازش رو نوشتم كه خوشم اومد اميدوارم شما هم بپسندين

جمله ي آخر حسابي به دلم نشستههههههههههههههههههههه!

تو ادامه ي مطلب منتظره نظراتتونم م م م م م

راستي تا يادم نرفته :

نويسنده : كاني رابرتسون

ترجمه : حسين يعقوبي

اطلاعاتشو كامل نوشتم كه اگه كسي خواست بره بخونه به نظره من كه كتابه جالبيه . متفاوته!



ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 16:14 توسط ترنم| |

دوباره سلام عزيزانم

اومدم يه متني رو براتون بذارم كه خودم پسنديدم و براتون تايپ كردم

در مورده نيايش .

از كتابيه كه اين روزا دارم ميخونم من كه خيلي تحت تاثير اين كتاب قرار گرفتم 

گذاشتمش تو ادامه ي مطلب تا همه مجبور نشن بخونن

ازتون ميخوام فقط كسايي بخوننش كه فلسفه و نيايش واسشون مهمه نه تعصبه بيجا

لطفا هركس مياد ادامه ي مطلب . تا آخرش بخونه چون پايانش براي من خيلي جالب بود ميخوام شمام بخونين

بازم ازتون خواهش ميكنم اگه حوصله ي خوندن ندارين نياين ادامه ي مطلب لطفااااااااا


اين اولين پستيه كه از كتابايي كه ميخونم ميذارم . اگه استقبال بشه از طرف شما عزيزان بازم ميذارم . ممنون ميشم نظراتتونو بگين تا بدونم بازم بنويسم يا نه


پيشاپيش از همه شما با معرفتا كه اين پست رو ميخونين متشكرم


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 18:43 توسط ترنم| |

سلام به روي ماه همتون

خوشحالم كه باز ميبينمتون

خيلي وقته دلم ميخواست يه متن از زندگيه خودم بذارم ولي نميتونستم بنويسم

امروز ميخوام براتون يه شعر بذارم كه حكايته زندگيمه

 

بازم ميگم مثل هميشه:

                                  دوستون دارم

آرزويي است مرا در دل

كه روان سوزد و جان كاهد

هر دم آن مرد هوسران را

با غم و اشك و فغان خواهد

 

بخدا در دل و جانم نيست

هيچ جز حسرت ديدارش

سوختم از غم و كي باشد

غم من مايه ي آزارش

 

شب در اعماق سياهي ها

مه چو در هاله ي راز آيد

نگران ديده به ره دارم

شايد آن گمشده باز آيد

 

سايه اي تا كه به در افتد

من هراسان بدوم بر در

چون شتابان گذرد سايه

خيره گردم به در ديگر

 

همه شب در دل اين بستر

جانم آن گمشده را جويد

زين همه كوشش بي حاصل

عقل سرگشته ي من گويد:

 

زن بدبخت دل افسرده

ببر از ياد دمي او را

اين خطا بود كه ره دادي

به دل آن عاشق بد خو را

 

آن كسي را كه تو مي جويي

كي خيال تو بسر دارد؟

بس كن اين ناله و زاري را

بس كن او يار دگر دارد...

 

ليكن اين قصه كه مي گويد

كي بنر مي رودم در گوش

نشنود . هيچ ز افسونش

آتش حسرت من خاموش

 

مي روم تا كه عيان سازم

راز اين خواهش سوزان را

نتوانم كه برم از ياد

هرگز آن مرد هوسران را

 

شمع اي شمع چه ميخندي؟

به شب تيره ي خاموشم

بخدا مردم از اين حسرت

كه چرا نيست در آغوشم

 

تموم شد . اميدوارم كسايي كه كنجكاو بودنو. زندگيمو ميپرسيدن جوابشونو گرفته باشن

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 14:1 توسط ترنم| |

سلام دوستاي گلم

منم اومدم خداحافظي كنم

بلاخره هر چيزي يه تاريخ انقضايي داره تاريخه وبه منم تموم شد

از همتون به خاطره اينكه بهم سر ميزدينو با نظراتتون خوشحالم ميكردين ممنوووووووونم

از داداش نيما و نازي جونم به خاطره پست هاي زيبايي كه در اختيارم ميذاشتن مخصوص تشكر ميكنم

خلاصه دلم واسه همتون تنگ ميشه

اگه ازم بدي ديدين حقتون بود

اگه خوبي ديدين شرمندم قصدشو نداشتم!!!

شوخي كردم . اگه كسي رو با حرفام ناراحتش كردم عمدي نبوده واقعا عذر ميخوام اميدوارم حلالم كنين

همتونو دووووووووووووووووووستون دارم

فراموشم نكنين فراموشتون نميكنم......(اين چند نقطه آخرم واسه داداش كوچيكه!)


هرگاه دفتر خاطراتت را ورق زدي

هرگاه زير پايت خش خش برگ ها را حس كردي

هرگاه در ميان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي

زير لب بگو :

                  " يادت بخير... "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 12:46 توسط ترنم| |

منم زیبا كه زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل . پروردگارت با تو میگوید :

ترا در بیكران دنیای تنهایان رهایت من نخواهم كرد . رها كن غیر من را . آشتی كن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟  تو با هر كس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی كن عزیزا من خدایی خوب میدانم

تو دعوت كن مرا با خود به اشكی .یا خدایی میهمانم كن كه من چشمان اشك الوده ات را دوست میدارم

طلب كن خالق خود را.بجو مارا تو خواهی یافت كه عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو كه وصل عاشق و معشوق هم،اهسته میگویم، خدایی عالمی دارد .

تویی زیباتر از خورشید زیبایم.تویی والاترین مهمان دنیایم

كه دنیا بی تو چیزی چون تورا كم داشت وقتی تو را من افریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر ایا كسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشكستی.ببینم من تورا از درگهم راندم؟ كه میترساندت از من؟رها كن ان خدای دور آن نامهربان معبود.آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت.اینك صدایم كن مرا.با قطره اشكی به پیش اور دو دست خالی خودرا.

با زبان بسته ات كاری ندارم لیك غوغای دل بشكسته ات را من شنیدم غریب این زمین خاكی ام.

آیا عزیزم حاجتی داری؟ بگو جز من كس دیگر نمیفهمد.به نجوایی صدایم كن.بدان اغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاك با ایمان.  قسم بر اسبهای خسته در میدان.  تو را در بهترین اوقات اوردم

قسم بر عصر روشن ، تكیه كن بر من .

قسم بر روز، هنگامی كه عالم را بگیرد نور.  قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم كرد

برای درك اغوشم,شروع كن,یك قدم با تو . تمام گامهای مانده اش با من.

تو بگشا گوش دل . پروردگارت با تو میگوید :  ترا در بیكران دنیای تنهایان.رهایت من نخواهم كرد


ممنونم از نازي جونم به خاطره اين متنه زيباش

واقعا عالي بود

من كه تحت تاثير قرار گرفتم شمارو نميدونم!!


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت 11:49 توسط ترنم| |

خدايا، به من فهمي عطا كن تا تفاوتهاي خود با ديگران را دريابم،

و بفهمم كه با شخصيت منحصربه فردي كه دارم قاعدتا زندگي منحصربه فردي نيز براي خود خواهم داشت

، كه از جهاتي مي تواند متفاوت از زندگي ديگران باشد،

مهم آن است كه به تفاوتهاي خودم و تفاوتهاي ديگران احترام بگذارم

و زندگي ام را منطبق با آن چه هستم، شكل ببخشم....

خدايا، مرا از هر نوع نفرت و كينه اي كه حوادث تلخ روزگار بر وجودم نهاده است، رها كن،

تا با رهايي از نفرت و كينه، بتوانم ديگران را آن طور كه هستند، بپذيرم و دوست بدارم

خدايا، فهم مرا از زندگي آن چنان ژرف ساز تا قوانين آن را دريابم،

و بفهمم كه در زندگي چيزهايي هست كه قابل تغيير نيست،

قوانيني هست كه از آنها تخطي نمي توان كرد،

تا ساده لوحانه نپندارم كه هر آنچه مي خواهم را مي توانم داشته باشم،

و هر آنچه آرزو مي كنم خواهم داشت....


ممنونم نازي جون ازت خيلي خوب بود

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 17:23 توسط ترنم| |

نازي جون ازت عذر ميخوام خيلي خيلي عذر ميخوام

منو ببخششششششششششششششششش


خطا كردن يك كار انساني است ولي تكرار آن يك كار حيواني


قول ميدم ديگه تكرار نشه

دووووووووووووست دارم خيلييييييييي

تقديم به نازي گلم :


دلت آيينه ي ايثار عشق است

نگاهت معني بيدار عشق است


تو در آبادي دل خانه داري

تو را ديدن همان ديدار عشق است...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:45 توسط ترنم| |

الان كه تو وبلاكه منين آهنگو ميشنوين؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 12:29 توسط ترنم| |

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شايد ده ها رنگين كمان از دهان ها نطفه مي بست و بي رنگي كمياب ترين چيز ها بود

اگر عشق ارتفاع داشت من زمين را زير پاي خود داشتم و تو هيچگاه از من صعود نميكردي آنگاه شايد پرچم كهربايي مرا در قله ها به تمسخر مي گرفتي

اگر گناه وزن داشت هيچكس را توان آن نبود كه گامي بردارد

اگر كمي نزديكتر بوديم همه ي وسعت دنيا يك خانه مي شد . تمام محتواي سفره سهم همه بود و هيچكس در پشت هيچ نا كجايي پنهان نميشد ...

اگر خواب حقيقت داشت هميشه با تو در آن ساحل سبز لبريز از ناباوري بودم اگر....

اگر همه سكه داشتند دل ها سكه را بيش از خدا نمي پرستيدند و يك نفر كنار خيابون خواب گندم نمي ديد تا ديگري از سر جوانمردي بي ارزش ترين سكه اش را نثار او كند!

اگر مرگ نبود زندگي بي ارزش ترين كالا بود . زيبايي نبود . خوبي هم شايد اگر....

اگر عشق نبود به كدامين بهانه مي خنديديم و مي گريستيم؟!

كدامين لحظه ي ناب را انديشه ميكرديم؟

چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟

آري بر گمان پيشتر از اينها مرده بوديم

 اگر عشق بود اگر كينه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق مي گذاشتند ومن...

و من با دستاني كه زخم خورده ي توست تورا نوازش مي كردم و تو سنگي را كه من به شيشه ات زده بودم به يادگار نگه ميداشتي و...

و ما پيمانه هايمان را شبهاي مهتابي به سلامتي دشمنانمان پر مي كرديم..........!!!

 

چند ساعت پس از تولد غروب آفتاب 25 تير تابستان

"پر حوصله ترين عاشقت"

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 17:54 توسط ترنم| |

به آغوش تو محتاجم

برای حس آرامش ..

برای زندگی با تو پر از شوقم

پر از خواهش ..

حس آرامش

به آغوش تو محتاجم

برای حس آرامش ..

برای زندگی با تو پر از شوقم

پر از خواهش ..


به دستای تو محتاجم

برای لمس خوشبختی ..

واسه تسکینه قلبی که براش عادت شده سختی ..

به چشمای تو محتاجم

واسه تعبیر این رویا ..

که بازم میشه عاشق شد

تو این بی رحمی دنیا ..

به لبخند تو محتاجم

که تنها دلخوشیم باشه ..

بذار دنیای بی روحم

به لبخند تو زیبا شه ..

به تو محتاجم و باید پناه هق هقم باشی ..

همیشه آرزوم بوده

که

روزی عاشقم باشی ..
-
Saman Jalili


باز يه پست از داداش كوچيكه گلم

من كه واقعا پسنديدم

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:16 توسط ترنم| |

من ازت گله نكردم كه چرا پيشم نموندي

ولي تو چه بي تفاوت دلمو بازم شيكوندي

هيچ خيالي نيست عزيزم اينا رسمه روزگاره

تو شدي باز يه بهونه كه بازم چشام ببياره

حالا نيستي ولي انگار جاي خاليت پر نميشه

چرا قصه ي منو تو با خوشي تموم نميشه؟

كاش مي شد يه بار ديگه برميگشتي

 تا كه چشمام بي تو خيسه خيس نميشد

گوش ميكردي تو به حرفام...

 

من از تو نميتونم بد بگم

مثل تو نيستم نميتونم بد بشم

از كنار تو به سادگي رد بشم؟

از طرفي هم نميخوام جلو راهت سبز بشم

يه نگاهي بنداز به حالو روزه قلبه من

بيا پيشمو خاطره هاي بدو خط بزن

 كه فقط واسه تو ميزنه نبض من

 

اگه حتي تا قيامت من ازت جدا بمونم

فكرت از يادم نميره از تو و عشقت مي خونم

فكر نكن وقتي كه نيستي دلم از دوره دوره

اگه دنبالت نگشتم همش از روي غروره

حالا نيستي ولي انگار جاي خاليت پر نميشه

چرا قصه ي منو تو با خوشي تموم نميشه؟

كاش مي شد يه بار ديگه برميگشتي

 تا كه چشمام بي تو خيسه خيس نميشد

گوش ميكردي تو به حرفام

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 16:14 توسط ترنم| |

اول به وفا مي وصالم ميداد

چون مست شدم جام جفا را سر داد...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 10:6 توسط ترنم| |

غم دوري از چشات منو آخر ميكشه

به خودم ميگم مياي هي بيخودي دلم خوشه

بيخودي فكر ميكنم يه روز از راه ميرسي

دوباره مي بينمت توي اوج بي كسي

بي خودي منتظرت لب جاده ميشينم

بي خودي هر ثانيه تو رو از دور ميبينم

بي خودي دلم خوشه به دوباره ديدنت

ساعتو كوك ميكنم لحظه ي رسيدنت

بيخودي حروم ميشن لحظه هام به پاي تو

تو كه دوسم نداري از خيال من برووو

غم دوري از چشات دلمو مي لرزونه

بي ستاره شدمو هيشكسي نميدونه....

 

واقعا هم هيشكسي نميدونه!!!

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 16:38 توسط ترنم| |

چرا دنیا چرا دنیا
منو میخوای تک و تنها
همش هم گریه بارون
شدم همسایه ی ابرا
دلم غمگینه غمگین از
غروبهای غم انگیزه
چرا باید بشم خیره
به اشکایی که میریزه
بگو بگو که اره
امشب یه روزی داره
اون که منو برده از یاد
برمیگرده دوباره
تو که میدونی دنیا
داره پیر میشه این دل
بزار برگرده پیشم
مثل موجی به ساحل
منو دادی به دستای
شبای سرد تنهایی
چرا رحمی تو قلبت نیست
اخه دنیا چه دنیایی
چرا هیچکی نمیدونه
چه بغضی توی شبهامه
چه زخمایی ازت دنیا
رفیق قلب تنهامه

Farzad Farzin


اين پست هم از طرفه داداش كوچيكست(نيما جون) خيلي خيلي ممنونم ازش

نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 15:44 توسط ترنم| |

يا ميخوام با تو بمونم تورو دعوتت كنم

يا ميخواي از تو بخونم تو رو لعنتت كنم؟

من ميخوام تنهاييامو با تو قسمتش كنم

كه ديگه از تو نخونم تو رو بدترت كنم


آخه اين گناهه من نيست

كه يه روز با هم نباشيم

تو بري با يه غريبه

كه يه روز از هم جدا شيم

دستا تو دسته ديگست

ولي خب قسمت همينه

كه اين چشاي كورم ديگه هيچكسو نبينه


من نفرينت ميكردم ميدوني آهم ميگيره

اونيكه بازيم ميدادش يه روزي آخر ميميره

من اشتباه ميكردم به تو حقي ندادم

ديگه فايده اي نداره تو با تو حرفي ندارم


آدم به آدم ميرسه ولي من به تو لقبه آدم ندادم

دارم زوري ميخونم ندارم حس و حالشو

چون كه بنده عمره منم مثل تو پاره شد

يادته به من ميگفتي ازت يه دله يكرنگ ميخوام؟

پس كجا بودي من داشتم مي سوختم با دلتنگي هام


من نفرينت ميكردم ميدوني آهم ميگيره

اونيكه بازيم ميدادش يه روزي آخر ميميره

من اشتباه ميكردم به تو حقي ندادم

ديگه فايده اي نداره تو با تو حرفي ندارم



نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 13:59 توسط ترنم| |

الهي به مستان ميخانه ات

به عقل آفرينان ديوانه ات


به دردي كش لجه ي كبريا

كه آمد به شانش فرود انما


به دري كه عرش است اورا صدف

به ساقيه كوثر به شاه نجف


به نور دل صبح خيزان عشق

ز شادي به اندوه گريزان عشق


به رندان سر مست آگه دل

كه هرگز نرفتند جز راه دل


به خاكم گل از آب انگور كن

سراپاي من آتش طور كن


خدا را به جان خراباتيان

كزين تهمت هستي ام وارهان


به ميخانه ي وحدتم راه ده

دل زنده . جان آگاه ده....


خدا جوووووووووووووووووووون دستامو خالي بر نگردون


نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 19:7 توسط ترنم| |

يادم نيست قبلا اين پست رو گذاشتم يا نه ولي من خيلي دوسش دارم اگه تكراري باشه پيشاپيش عذر ميخوام


يك شبي مجنون نمازش را شكست

بي وضو در كوچه ي ليلا نشست


عشق آن شب مسته مستش كرده بود

فارغ از موج الستش كرده بود


سجده اي زد بر لب درگاه او

پر ز ليلي شد دل پر آه او


گفت يارب از چه خوارم كرده اي؟

بر صليب عشق دارم كرده اي؟


جام ليلي را به دستم داده اي

وندرين بازي شكستم داده اي


نشتر عشقش به جانم ميزني

دردم از ليليست آنم ميزني


خسته ام زين عشق مجنونم مكن

منكه مجنونم تو مجنونم مكن


مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلي تو من نيستم


گفت اي ديوانه ليلي ات منم

در رگت پيدا و پنهانت منم


سالها با جوره ليلي ساختي

من كنارت بودمو نشناختي


عشق ليلي در دلت انداختم

صد قمار عشق يكجا باختم


كردمت آواره ي صحرا نشد

گفتم عاقل ميشوي اما نشد


سوختم در حصرته يك يا ربت

غير ليلي بر نيامد از لبت


روزو شب اورا صدا كردي ولي...

ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سر ميزني

بر حريم خانه ام سر ميزني


حال ليلي كه خوارت كرده بود

وندر عشقت بي قرارت كرده بود


مرد راهش باش تا شاهت كنم

صد چو ليلي كشته در راهت كنم


نوشته شده در جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 22:45 توسط ترنم| |

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر ميدانند و گاهي اوقات پدران هم

در 20 سالگي ياد گرفتم كه خلاف فايده اي ندارد . حتي اگر با مهارت انجام شود

در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد مادر را از داشتنه يك روز 8 ساعته و پدر را از داشتنه يك شبه 8 ساعته محروم مي كند

در 30 سالگي پي بردم كه قدرت . جاذبه ي مرد است و جاذبه . قدرته زن!( من عاشقه اين جملشم . بابا گابريل دستت درد نكنه گل گفتي )

در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد بلكه چيزي است كه خود آن را ميسازد

در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن در ان نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم . در اين است كه كاري را كه انجام ميدهيم دوست بداريم

در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيز هايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان دهيم

در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و تقليده كوركورانه بدترين دشمنه وي است

در 55 سالگي پي بردم كه تصميماته كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميماته بزرگ را با قلب! ( منم به اين پي بردم )

در 60 سالگي فهميدم كه بدونه عشق ميتوان ايثار كرد ولي بدونه ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد!!!!

در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز . بايد بعد از خوردنه آنچه لازم است . آنچه را كه ميل دارد نيز بخورد

در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مسئله ي داشتنه كارت هاي خوب نيست بلكه خوب بازي كردن با كارت هاي بد است!

در 75 سالگي آموختم انسان تا وقتي فكر ميكند نارس است به رشد و كمال ادامه ميدهد و به محضه اينكه گمان كرد رسيده شده است دچاره آفت ميشود( يه بزرگي ميگه تو زندگي هيچوقت به خودت 20 نده تا به خودت ايست نداده باشي!)

در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و دوست داشته شدن بزرگترين لذت دنياست

و در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست!!!

 

"از كتاب گذر عمر"

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 14:49 توسط ترنم| |


قالب رايگان وبلاگ پيجك دات نت